تاریخ لرستان به روایت شادروان میرزامحمدخان تیمورپور
خوانین خادم به ظلالسلطان میگویند تا وقتی که حاجمیرتیمورخان به شهر نیاید و به دیگران نپیوندد هر کاری بشود بیفایده است و اسدخان را وادار کردند که پی در پی به پدرم بنویسد و او را برای آمدن به خرمآباد تشویق و مطمئن سازد.
حاجی میرتیمورخان هم جواب میداد که اگر آمدن من برای ریاست ایل میر و دریکوند است آنرا به میرمحمد خان که آنجا حاضر است، واگذار کنند ولی چون جواب قانعکنندهای نبود، ظلالسلطان صارمالدوله را برای آوردن پدرم به محل فرستاد و چون نیامد ظلالسلطان از حاجی عالیخان میپرسد یک نفر که غایب باشد چه اهمیتی دارد؟ جواب میدهد او یک نفر نیست، او همهی لرستان است زیرا هیچ لرستانی خارج از مشورت او نیست خصوصاً که با همهی خوانین وصلت دارد.
در آن زمان مذهب اعتباری داشت و سادات لرستان اعتبار و اهمیتی داشتند و به همین مناسبت ظلالسلطان به منزل امام جمعه خرمآباد که خیلی متنفذ و مورد مرحمت شاه بود، رفت و او را نزد پدرم فرستادند. حاجی میرتیمورخان با توجه به اینکه اگر این بار هم قبول نکند مورد ملامت مردم قرار میگیرد به امامجمعه عرض کرد که چون صارمالدوله را از اینجا ناراضی برگردانیده بهتر است به ایشان بنویسید که ظلالسلطان با خط خود پای قرآن مجید را برای اطمینان من بنویسد و بیاورد تا در خدمت امامجمعهی خرمآباد که اینجا تشریف دارند، حضور شاهزاده بیایم و از همین قرار هم اقدام شد و حاجی میر تیمورخان وصیت خود را نوشت و به نزدیکان سپرد. مردم به او گفتند دیگر بالاتر از این نیست ولی اصرار آنها برای رفتن من به خرمآباد مشکوکم نمودهاست و از خود میپرسم من که ریاست و امثال آن را نمیخواهم این همه اصرار برای چیست؟
پدرم گفت ابتدا قاصدی فرستادیم که فردا ظهر به خرمآباد میآییم ولی ظلالسلطان که اردوی خود را در شاهآباد گذاشته و خود در قلعهی گلستان منزل کرده بود، با عجلهای که داشت دو نفر یساول به گوشهی پل خرمآباد میفرستند و دستور میدهد حاجی میرتیمورخان را از همان جا و به محض ورود همراه بیاورند و البته چون حتماً گردآلود و خستهی راه است، میتواند از اینجا به خانه برود.
پدرم ادامه داد که وقتی وارد شدم، دیدم که ظلالسلطان روی صندلی نشسته و خوانین لرستان دور او و حاجی عالیخان سگوند نزدیکتر به او ایستادهاند. تعظیمی کردم و شاهزاده با اشاره دست گفت جلوتر بیا و این جمله را آنقدر تکرار کرد که بیشتر از یک قدم با او فاصله داشتم و در این موقع انگشت را روی زانوی خود گذاشت و دستور داد که بیا اینجا را ببوس. پدرم گفت وقتی زانوی او را طبق فرمانی که داده بود، بوسیدم، ناگهان با یک دست ریشم را گرفت و با دست دیگر سیلی محکمی بر صورتم نواخت و گفت پدرسوخته این هم جرم دیر آمدنت. ولی ریشم را رها نکرد و دست در گردنم انداخت و به میان سینهام برد و پرسید مگر شما چه غذایی میخورید که اینقدر چاق و فربه میشوید؟ عرض کردم هوای آزاد، ماست و دوغهای تازه، گوشت شکار و این نوع غذاها و اضافه نمودم که در جوانی به قدر هفت نفر میخوردم ولی حالا به اندازهی چهار نفر. شاهزاده سپس پرسید چند پسر داری؟ وقتی عرض کردم دوازده پسر گفت مگر زنهای شما مثل سگ توله میآورند؟ عرض کردم مخصوصاً که زن بنده سگوند و برادرزاده حاجی عالیخان سگوند هم هست!! شاهزاده از جواب من خندهی زیادی کرد و ریشم را رها نمود و گفت حالا برو راحت کن فردا شما را احضار خواهم کرد و بیرون آمدم. پیش از من اسدخان بیرانوند و سردارخان سگوند مژده برده بودند که ظلالسلطان دست در گردن حاجی میرتیمورخان انداخته است و دارد با او شوخی میکند و میخندد و حاجی عالیخان هم از این بابت فوقالعاده ناراحت شده بود و من که رسیدم مجلس پر از دوست و دشمن و خیلی پر ازدحام بود. اسدخان رو به من کرد و گفت عرض نکردم وضع آنطور نیست که شما حساب کرده بودید؟ جواب دادم پیش از این همه وقت من خوب میدانستم و خوب پیشبینی میکردم و حالا چه میشود کرد. این بار شما درست اندیشهاید و گذاشتم تا همهی حاضرین مجلس را ترک کردند و فقط ما سه نفر باقی ماندیم. اسدخان رو به من کرد و پرسید حالا بیا برایمان صحبت کن ببینم والاحضرت چه گفتند؟ به او جواب دادم ای خان مردم متفرقه در مجلس زیاد بودند و مصلحت نبود غیر از تعریف چیزی بگویم ولی حالا باید یادآور شوم که این مهربانی و مرحمتی که پسر شاه با من کرد، از سر جد من هم زیادتر بود حق من این بود که ایشان از دور احوالم را بگیرد نه اینکه دست در گردنم اندازد و احوال بچهها و غذا خوردنم را بپرسد. حقیقت این است که حاجی عالیخان و همراهان او در بروجرد نقشهی خود را برای نابودی ما کشیدهاند و فقط در انتظار ورود من بودند و خواهید دید که حبس خواهیم شد و از دم تیغ خواهیم گذشت.
پدرم ادامه داد و گفت: اسدخان از شنیدن این مطالب فوقالعاده ناراحت شد و اظهار داشت: خدا عمرت بدهد اگر عزت بگذارند نگران و مظنون میشوی و اگر بیعزتی و بیاحترامی کنند، قهر میکنی! و از نزد من و سردارخان بلند شد و کنار گرفت. بالاخره با هزار دلیل و آیه که آوردم راضی شد که ما سه نفر نامهای به ظلالسلطان بنویسیم و یادآور شویم که با بودن دشمنانمان در شهر اطمینان به حیات و خدمتگزاری نداریم و در عین حال هم نمیخواهیم مزاحم خدمت دیگران شویم و به همین جهت برای زیارت نجف اشرف از لرستان میرویم و خدمت والاحضرت را به دیگران و هرکس که بخواهید واگذار میکنیم.
عریضه را نوشتیم و زیر فرش پنهان کردیم و قرار بر این شد که نوکرها را با اسبهایمان به بهانهی آب دادن به بیرون شهر بفرستیم و خودمان هم یکی یکی به آنان برسیم و فرار کنیم. اسد خان بعد از فکر فراوانی دست برد و نامه را از زیر فرش بیرون آورد و پاره کرد و ما دو نفر هم از غصهای که پیدا کردیم، حرفی نزدیم و همچنان ساکت ماندیم و بعد از بیان مطالبی که رد و بدل کردیم و آنها را به موقع خواهم گفت، خوابیدیم. فردا صبح با طلوع آفتاب به قلعه احضار شدیم. موقع ورودمان ظلالسلطان هنوز نیامده بود؛ سماوری آورده بودند با چند استکان چینی لب شکسته ولی هنوز لب به چای نبرده بودیم که مأمورین طوری روی سرمان ریختند که اسباب چای خورد شد. ما را یکراست به سوی انباری که جای کاه بود، بردند و زنجیر کردند تا نزدیکیهای غروب، عدهی ما در آن زندان به هشت نفر رسید. از طایفهی علیدوستها، سفرخان و خانجان خان بودهاند که علیمردانخان حسنوند آنان را در کرهگاه اسیر کرده و آورده بود. آقامیرزاخان پسر عزیزاللهخان هم که در شهر بوده به محض شنیدن خبر دستگیری ما سوار میشود و فرار میکند. میرزا سیدرضا با چند نفر فراش دنبالش میکند. تپانچه را به سوی آنان خالی میکند ولی چون کوچه تنگ است و هیزم باری هم از جلو میآید مادیانش در سربالایی میغلتد و گرفتار و زندانی میشود. حاجی پسر رحیمخان و علیمردانخان دایی اسدخان هم گرفتار شدند. در همین زمان طایفهی حاجی علیخان سگوند، طایفهی سگوند، رحیمخانی را غارت کرد. طایفهی حیدرخان هم طایفهی اسدخان بیرانوند را با آبادانی حاجی میرتیمورخان که همان نزدیکیها چادر زدهبودند، غارت کرد. ولی همهی خوانین بیرانوند یعنی باباخان، نظرعلیخان و حاجیعلیخان همراه دو پسر از حاجی میرتیمورخان یعنی میرعالی خان و میرصید محمدخان گله و رمهها را سالم میکنند و به طرف ریمله میبرند.
خوانین سگوند رحیمخانی یعنی فاضلخان و آقارضاخان و کاظمخان کوچک برادر سردارخان هم با اطلاعی که به یکدیگر داده بودند، گله و رمه را به پشتکوه میبرند. ظلالسلطان به والی پشتکوه دستور جلوگیری از آنها را میدهد و به این ترتیب هنوز به محل نرسیده، سواران والی به آنان حمله میکنند؛ ولی آنها با گله و رمه به طرف اماره و نزد شیخ مزبان والی عربستان میروند. شیخ مزبان همهی شیوخ عرب را جمع میکند و ترتیبی میدهد که هر خان لرستانی میهمان یک شیخ عرب میشود و اما حالا بیاییم بقیه این حکایت تاریخی واقعی و جریان مبحث ظلالسلطان را دنبال کنیم.
پدرم در ادامهی سخنان پیشین گفت: شب شد و دو نفر رعیت را هم آوردند و به همین زنجیری که ما را بسته بودند، بستند و بدون شام و رختخواب شب را به صبح آوردیم. نصف شب اسدخان سرهنگ رو به سردارخان کرد و گفت: این خانه خراب حالا هم حرفی نمیزند که چه باید کرد. سردارخان در جوابش میگوید تا کاری از دستمان ساخته بود، هرچه گفت نشنیدیم حالا که کار از کار گذشته است چه دارد بگوید. پدرم در ادامه این سرگذشت یادآور شد که به اسدخان گفتم خان سرهنگ! هرکدام کار خوب کرده باشیم به بهشت میرویم و هرکدام که نداشتهایم، به جهنم خواهیم رفت.
اسدخان با شنیدن این مطلب پرسید مگر ما را خواهند کشت؟ پاسخ دادم خیلی ساده هستی. اگر برای کشتن نبود تنها یک قراول جلوی منزل جناب سرهنگ میگذاشتند و او را با سعادتبک فراش یا لطفعلی چگنی همزنجیر نمیکردند. وقتی این بیان را شنید با تلخی تمام گفت ای کاش زودتر کشته میشدیم که همه روزه سرزنشهای تو را نمیشنیدم. به او گفتم خاطرت جمع که چند ساعت بیشتر معطل نخواهیم شد و گفتوگوها به اینجا ختم شد تا آفتاب طلوع کرد و در باز شد و نایبرضا اسمی با قرآنی در دست به داخل آمد و پرسید حاجی میرتیمورخان کدام یک از شماست گفتم من هستم. پرسید سواد خواندن داری؟ گفتم بلی. گفت این قرآن است و اینجا هم جای انگشت والاحضرت ظلالسلطان است، فرمودهاند که این خوانین همگی باید یک چوب حضوری بخورند ولی شما چوب نخواهید خورد. به او گفتم خان نایب این دو نفر رعیت را که اینجا میبینی سورسات آوردهاند، اسم آنها را پرسید و هردو نفر را در گوشهای از اتاق نشاند و علیمرادخان دایی اسد خان را بیرون برد و در اتاق را بست. طولی نکشید دوباره آمد و خانجان خان را بیرون برد. خوب گوش دادم بلکه صدای چوب بشنوم چیزی نشنیدم و از روزن در نگاه کردم و دیدم که چوب در کار نیست بلکه دست خوانین را از پشت میبندند و خنجر تیزی از زیر گلوی آنان رد میکنند و سپس با فشاری که به دست میآورند سر خوانین را به سویی پرتاب میکنند. و دیدم که حاجیخان عموی سردارخان بدون خنجر جان به جان آفرین تسلیم کرد. نوبت که به من رسید طوق را مثل آنان از گردنم باز نکردند و سردارخان را بیرون بردند و من ماندم و اسدخان بیرانوند رو به من کرد و گفت ای میر کار دنیا همین است و اگر راست بود که تو را نمیکشند مثل این خواهد بود که من هم نمردهام پانصد سوار در دودمان دارم به آنها بگو که باباخان رئیس باشد. سگوند رحیمخانی هم هزار سوار دارند و تو هم با این دانایی و غیرتی که داری فرماندهی آنها باش و حق همه را بگیر. زن من اگر شوهر نکرد، مزاحم او نباشند و اگر خواست فقط به باباخان شوهر کند و برخاست و رو به قبله کرد و کلمهی شهادت بر زبان آورد و او هم سرنوشت خونین سایر خوانین را پیدا کرد.
بعد آنکه اسدخان را هم از دم تیغ بیدریغ ظلالسلطان گذرانیدند، زنجیر دیگری هم بر سر زنجیر پیشین بر گردنم زدند و دو نفر رعیت را از زندان مرخص کردند و مرا بیغذا و رختخواب بعد از دیدن آن فجایع تنها گذاشتند.
پینویس:
-۱ ظلالسلطان در کتاب وقایع شکاریه خود به صورت مشروح و مفصل به سفر لرستان، مجازات و اعدام سران لر و سپس درگیری عشایر مطالبی را آورده و چنانکه شیوهی حکام مغرور و ستمگر تاریخ و حتا فرماندهان نظامی بودهاست، ضمن منم منم گوییهای فراوان لاف در غربت زده و به جنگ با عشایر لرستان پرداخته و عجیب مینماید، مطالب کتاب ارزشمند تاریخ لرستان در روزگار قاجاریه اثر روانشاد معجزی با یادداشتهای روانشاد میرزامحمدخان تیمورپور که مشابهتهای بسیاری در نقل مطالب با یکدیگر به خصوص در راستای اقدامات حاج میرتیمورخان درکوند، دارند؛ اما از اینکه مشخص شود کدام مقدم و کدام موخر، دیگری هست بسیار صعب و سخت است، تنها تطبیق گروهیِ محتوای هر دو اثر و گذشت زمان بیشتری مورد نیاز است که اگر مطالب دیگری در همین راستا در انبان کس و یا شخص ثالثی وجود دارد، به طریقی ارایه شود و آنگاه نتیجه کار گروهی صاحبان تشخیص میزان قضاوت و بررسی خواهد بود؛ اما آنچه لازم به ذکر است، شایعه شورش شیخ عبیدالله و حمزه آقای کُرد تصرف برخی از شهرهای شمال غربی کشور، شورش فوج مراغه ساکن در جوار قلعه فلک افلاک همچنین اخبار شورش و آمادگی قیام آقا سید رستم گوران رهبر طوایف یارسان کرمانشاهان و فرامرز سلطان تفنگچی گوران، علیه ظل السلطان و از همه مهمتر ستمکاری و جنایت شاهزاده لوچ چشم و ظالم قجری در کشتن بیگناه سران عشایر لرستان با وحشیانهترین شیوهی ستمگری در طغیان عمومی عشایر مؤثر بوده است، چنانچه ظلالسلطان اعدام سران لرستان را نتیجه درگیری و جنگ آنان با قوای دولتی دانسته است که در کتاب خود با گندهگوییهای قجری به آن پرداخته و به واقع لاف در غربت زده است، چنانکه به آن در مباحث آتی میپردازیم.
بخش سزدهم:
فردا صبح باز نایب رضا آمد و گفت: حضرت والا تو را احضار فرمودهاند و دو نفر فراش که با او بودند، زنجیر سنگین روی دوش مرا کول کردند و من از عقب آنان به قلعهی گلستان رفتم. ظلالسلطان در همانجای روز اول جلوس کرده بود و با اشارهی او زنجیر را زمین انداختم و با زور زنجیر و اجازهی او به زمین نشستم.
ظلالسلطان رو به مأمورین کرد و صدا زد بچهها چوب و فلک!! خیال کردم میخواهند مرا چوب و فلک کنند ولی شنیدم گفت نایب پدرسوخته را فلک کنید! من به این آدم قول دادهام و اگر دو روز دیگر سراغش نمیفرستادم، مرده بود و در ایران بیقول معرفی میشدم! اینها عادت به هوای آزاد و کوه و شکار دارند و با شنیدن این جملهها امیدی به زندگی پیدا کردم.
ظلالسلطان امر کرد زنجیر سنگین را عوض کردند و محل زندانم را هم تغییر دادند و رو به من کرد و گفت: میر! امروز نهار میهمان من هستی. گفتهام صارمالدوله و حکیمالملک بیایند با تو نهار بخورند و غذا خوردن تو را هم ببینند و بیایند برای من تعریف کنند که لذت ببرم. موقع نهار دیدم که مجموعهای پلو با سه نوع خورشت و یک برهی عریان به سیخ کشیده آوردند و حکیمالملک برای جلب اطمینان من لقمهای خورد و نشست که اشتهای مرا امتحان کند و ببیند. چون دو روز بود که گرسنه مانده بودم و همچنین با توجه به اینکه ممکن بود باز هم فردا و پس فردا بیغذا بمانم هرچه را جلوی من گذاشته بودند، خوردم. حتا سراستخوانهای بره کباب شده را و هر دو رفتند که جریان را به والا حضرت گزارش دهند.
بعد از سه روز که حاجیعالیخان از جمعآوری غارت فارغ میشود، به شهر میآید و به ظلالسلطان میگوید: چهار هزار تومان میدهم که حاجی میرتیمورخان را هم بکشید! ظلالسلطان تغییر میکند و میگوید مگر من میرغضب تو هستم! به این مرد قول داده و پای قرآن امضا کردهام. او دوازده پسر دارد و هر یک میتوانند به گوشهای از ایران بروند و این بیقولی را به مردم بگویند و آنوقت ننگ بزرگی برای من و شهرت من پیدا خواهد شد. حاجیعالیخان هم میگوید ما تعهد کردیم برای پرداخت مالیات و نظم لرستان و با بودن حاجی میرتیمورخان در لرستان و اینکه با بودن خوانین زینبی(بیرانوند) و خوانین سگوند رحیمخانی و وجود دو هزار سوار در کنار آنها، آن هم به فرماندهی حاجیمیرتیمورخان انجام وعده و تعهد ما عملی نخواهد بود. در همین زمان هم شیخ عبیدالله معروف با پسرش در آذربایجان سربلند میکنند و به تصرف شهرها میپردازند و چون در ایران نیروی منظمی جز قشون ظلالسلطان وجود نداشت، ناصرالدین شاه به ظلالسلطان حکم کرد که برای جلوگیری از شیخ عبیدالله رو به آن صفحه حرکت کند. ظلالسلطان خیال داشت با این ترتیب حاجی میرتیمورخان را در خرمآباد به دست مظفرالملک حاکم لرستان در خرمآباد بگذارند و حرکت کنند ولی حاجی عالیخان به او میگوید حالا که او را نمیکشید بهتر است در برابر چهار هزار تومان که ما تقدیم میکنیم او را به اصفهان بفرستید و ظلالسلطان هم قبول میکند و حاجمیرتیمورخان را همراه صارمالدوله روانهی اصفهان میکنند و در زندان نگاه میدارند.
ایلات لرستان هم زمستان که رسید به گرمسیر رفتند و همهی ما به اتفاق زن و بچه خوانین زینتی (بیرانوند) و سگوند رحیمخانی که در بین طوایف پراکنده شدهبودیم، از میان عربها بیرون آمدیم و رفتهرفته خیلی از مردم سگوند و بیرانوند از ترس حاجی عالیخان و حیدرخان با فوج طرهان در قیلاب آنطرف آب سیمره بودند که خوانین همپیمان ما در خیال گرفتن انتقام جمعیت زیادی گردآوردند؛ ولی متأسفانه ما بدون توجه به نصحیت حاجی میرتیمورخان در نزدیکی “میرزیل” به دشمنان حمله کردیم و باز هم شکست خوردیم و در این زد و خورد باباخان، رویجخان برادر آقارضا خان، باباخان پسر رستمخان و مرشدخان پسر اسدخان کشته شدند و همچنین تعداد زیادی مردم غیرمعروف کشته و زخمی شدند و حاجی عالیخان و حیدرخان بعد از این فتح نمایان به ییلاق میروند. موقعی که ظلالسلطان برای جلوگیری و سرکوبی شیخ عبیدالله عزیمت میکند، خبر میرسد که رضاقلی خان ایلخانی کلهر در فکر همکاری با شیخ عبیدالله اردویی در کرمانشاه آماده کردهاست. ظلالسلطان هم به حسینقلیخان والی پشتکوه خبر میدهد و دستگیری رضاقلیخان را از او میخواهد. حسینقلیخان والی با اردویی حرکت میکند و با رضاقلیخان محرمانه قرار میگذارند که یکدیگر را در محلی ملاقات کنند و دربارهی اینکه هر دوی آنها با شیخ عبیدالله همکاری کنند یا با ظلالسلطان تصمیم عاقلانهای بگیرند و در مجلسی که به همین مناسبت تشکیل میشود، حسینقلیخان محرمانه دستور میدهد رضاقلیخان کلهر را دستگیر و اردوی او را غارت میکند و خود او هم این زندانی مهم و معروف و سرشناس ناحیهی غرب ایران را نزد ناصرالدینشاه به تهران میبرد و در عشرتآباد به حضور ناصرالدینشاه میرسد و در همین مجلس است که پادشاه قاجار از حسینقلیخان والی جریان اینکه چرا به او ابوقداره میگویند، پرسیدهاست که شرح آن را در جای دیگر نوشتهام.
پینویسها:
-۱ شادروان میرزامحمدخان تیمورپور و روانشاد معجزی که پیشتر هم گفتهایم، نوشتهها و یادداشتهای تاریخ لرستان آنان عجیب به هم شباهت دارد، هر دو در آثار گرانقدر خود به هیچگونه درگیری به آن نحو که ظلالسلطان در کتاب وقایع شکاریه خود آوردهاست، اشاره نکردهاند و ترتیب کشته شدن سران لرستان به صورت بیرون آوردهشدن از محبس و بریدن سر با خنجر آخته ذکر گردیده؛ اما ظلالسلطان به ترتیب دیگری آوردهاست که اصلاً هیچگونه قرینهای با نوشتههای مرحوم میرزامحمدخان و معجزی ندارد، در حالی که نوشتهی آن بزرگواران صحیح و نگاشتههای شاهزادهی سنگدل قجری ناصحیح و سقیم است. به هر حال، ظلالسلطان جهت زهرچشم گرفتن از بزرگان لُر که اگر شورش آنان و دیگر اقدامات ضد قجری بزرگان عشایر کُرد، جدا از یکدیگر صورت نمیگرفت و در واقع انفکاکی عمل نمیکردند، قطعاً شکست خفتباری را متوجه ظلالسلطان مینمودند، در هر صورت شاهزادهی قاجاری بدواً شورش فوج مراغه را با دستگیری و اعدام ۹ نفر از آنان سرکوب و سپس با جابهجایی اردوی خود به مکانی مرتفع در برابر عشایر بیرانوند و سگوند که اردوی او را به محاصره گرفته، موضع میگیرد، نبرد که شروع میشود، سلاحهای آتشین مدرن و توپهای اتریشی دورزنِ سربازان آموزش دیده و مجهز ظلالسلطان در مواجهه با تفنگهای سرپُر، کهنه و قدیمی عشایر، برتری خود را نشان داده و عشایر لرستان با دادن تلفات بیش از حد عقب نشسته و سرکوب میگردند.
از میان دستگیر شدگان، پنج تن بلافاصله در همان محل به دار آویخته میشوند و به این صورت شاهزاده قاجار، در کتاب خود، ذیل مبحث شورش طوایف لُر به این گونه واقعه را ثبت و توصیف کردهاست (صفحهی ۲۸۵):« طایفهی بیرانوند و سگوند به کلی یاغی گشته، اردوی ما را محاصره کردند، به قرب چهل نفر از خوانین و رؤسای ایلات را فوراً گرفتم و با افواج به هیئت جنگ و توپخانه به طرف طوایف رفتم، آنها هم با کمال جسارت و خیرگی پیش آمدند، سیاهی این طوایف اگرچه اغراق میگفتند، سی چهل هزار رجاله البته ده هزار تفنگچی میشد. توپ اخاتتوس آغاز غریدن کرد، به قدر صد و پنجاه شربنل و کُرتاد، در میان طوایف ترکید و تفنگ دهنپُر طوایف زیاده از چهل قدم گلولهاش پیش نمیآمد و تفنگ ورندل که سههزار قدم گلولهاش خوب میزد، جان آن طوایف را زیر و زبر و پریشان کرد که دیاری از آنها دیگر دیدهنشد، اگرچه عدد کشتگان را به اختلاف میگفتند، حقیقتاً معلوم نشد و من هم نخواستم، بفهمم، مراجعت به اردو کرده، اسدخان رئیس بیرانوندها را با سردارخان رئیس سگوندو خانجانخان رئیس سگوندها و صفرخان رئیس سگوندها و عجمخان رئیس حسنوندها، فوراً در حضور خوانین لُر و محبوسین دادم به دار کشیدند و مابقی را مثل برادر اسدخان، مهرعلیخان و پسر عموی سردارخان حاجیعالیخان با پسرش مهرعلیخان اینها را که به کُل زنجیر بودند مرخص کردم، گفتم بروید در میان ایلاتتان جنگ و هرزگی بکنید، همان است که دیروز دیدید تا دانهی آخرتان را میکشم و اگر از شماها هم خلافی سربزند، همان قِسمْ که بنیاعمامتان را دیدید، کردم، شما را همان قِسمْ به دار خواهم زد.»
-۲ شورش شیخ عبیدالله در خرمآباد به اطلاع ظلالسلطان میرسد و حتا بعد از کشتن سران لرستان و لذا پس از سرکوب طوایف چندگانهی لرستان حسینقلیخان والی پشتکوه نیز به اردوی ظلالسلطان میپیوندد و ظلالسلطان با انصراف از سفر خوزستان، خرمآباد را به مقصد بروجرد ترک میکند تا از طریق همدان جهت اطفای شورش به آذربایجان عزیمت کند ولیکن به واسطهی سرکوب شدن تحرکات اکراد توسط نیروهای مظفرالدین میرزا ولیعهد، بنا به دستور ناصرالدینشاه، ظلالسلطان به اصفهان مراجعت میکند و در آن مقطع تنها شورش طوایف کرمانشاهان باقیمانده که هیچ ارتباطی با شورش لرستان و شیخ عبیدالله نیز نداشته است، رضاقلیخان سرتیپ کلهر در واقع به اتهام سهلانگاری در توجه و حمایت از نیروهای بسیج شده ظلالسلطان مورد بازخواست و مجازات قرار میگیرد، نه این که قصد شورش و یا الحاق به شورش لرستان و شیخ عبیدالله را داشته است: شورش کرمانشاهان را آقا سید رستم گوران رهبر طوایف یارسان رهبری میکرد و در راس نیروهای عشایری عمل کننده تابع آقا سید رستم نیز فرامرز سلطان از تیرهی تفنگچی طایفهی گوران قلعه زنجیری ایل گوران بزرگ قرارداشت و این شورش باتوجه به ابعاد و گستردگی آن سخت موجب ناراحتی فکر و خیال شاهزاده قجر شده بود، تا جایی که در انتصابهای جدید ناصرالملک را به سمت والی کرمانشاه و حسامالملک رئیس قشون همدان را به عنوان رئیس قشون کرمانشاهان انتخاب( هر دو نفر همدانی بودند) و در گندهگوییهایش در کتاب شکاریه با نام مجعول تاریخ مسعودی نوشتهاست:« خودمان هم به خیال نظم در کرمانشاه و کردستان که هزار درجه بدتر از لرستان بود…»
در هر حال وسعت جوانب قیام و گستردگی ابعاد نهضت سیاسی، مذهبی مزبور، چنان بودهاست که ظلالسلطان علاوه بر قشون متحدالشکل و مجهز به سلاحهای مدرن آخرین سیستم جمعی خود که امتحان خوبی در سرکوب و کشتار عشایر لرستان دادهبودند، مستشاران نظامی خارجی چون ژنرال واگنرخان اتریشی، نیرویی عظیم را نیز متشکل از افواج متعددنظامی چندگانه ولایات و دیگر نیروهای عشایری، امواج بسیار بالای نیروی انسانی، قورخانه سنگین، توپهای دورزن بر بار قاطرهای تعلیم دیده نظامی، وارد کارزار نمود، و از طرفی چون بیم اغتشاش مجدد لرستان در صورت عدم توفیق سرکوب طغیان کرمانشاهان میرفته است، بنا به خواست ناصرالملک همدانی والی کرمانشاهان، محل استقرار و در واقع آمادگاه اصلی اردوی عظیم ظلالسلطان که پشتیبانی کنندهی افواج درگیر با نیروهای عشایری غرب کشور به زعامت آقاسیدرستم گوران و فرامرز سلطان میرفت، در بروجرد مورد تصویب قرار گرفت تا جایی که شاهزاده مینویسد:« جواب من از ناصرالملک این بود که وجود مبارک البته با اردو تشریف بیاورید به بروجرد، نقطهی خوبی است، مرکز ایالات ثلاثه عربستان، لرستان و کرمانشاهان- و اما همچنان که قبلاً هم نوشتهایم هر آنچه موجبات عدم توفیق طغیان عشایر کردستان، آذربایجان، لرستان و کرمانشاهان را فراهم آورد، میتواند به این صورت استنباط گردد- ۱- انفکاکی عمل کردنِ عشایر در طغیان خود علیه ناصرالدینشاه و ظلالسلطان و ناهماهنگ بودن آنها که جداگانه نیز سرکوب و نابود شدند.
-۲ عدم موازنهی قوا و تجهیزات نظامی بین طرفین، متناسب بودن و کاربری بالای سلاحهای آتشین ظلالسلطان و از کارافتادگی و اسقاط بودن اسلحهی عشایر.
-۳ به کارگیری حربهی چوب تکفیر علیه شورشیان که آنان را بابی، دهری، لامذهب و … خوانده و این حربهی پوسیدهای بود که ناصرالدینشاه بعد از ترور ناموفق وی، به وسیلهی دو نفر از پیروان باب، به صورت مستمر در جهت سرکوب و اطفای شورشهای مردمی به کار میگرفت.